X
تبلیغات
رایتل
Image hosting by TinyPic

بازدیدکنندگان : 124858


آرشیو
چهارشنبه 16 آذر‌ماه سال 1384
هواپیمایی که به بندرعباس نرسید

 

 

  یکم : جاده میناب بد جوری غرق خون شده بود. یک کامیون سنگین ، مینی بوس را درست تا وسط اش مچاله کرده بود. مردم روستای کناری ، در نبود همیشگی نیروهای امدادی، آمده بودند تا هر کس به هر صورتی که می دانست در سریع ترین زمان کشته ها و زخمی ها را از لای آهن پاره ها در بیاورند چرا که سرنشین سالمی نمانده بود.

مینی بوس یک گروه دانش آموز بودند که در پایان کلاس های های تابستانی آموزش قران سازمان تبلیغات اسلامی جاسک ، برای شرکت در یک اردو و مسابقه ای مذهبی به شیراز رفته بودند و حالا در مسیر برگشت دچار حادثه شده بودند.

  ''هفت" جسد قد ونیم قد درکنار" پانزده" زخمی که جز ناله رمقی نداشتند در شانه خاکی جاده قرار داده شده بودند تا ماشین های عبوری خیری کنند و آن ها را به بندر عباس برسانند. بچه هایی که با هزار امید هفته قبل از روستاهای شان در حومه "جاسک" بیرون آمده بودند تا برای اولین سفر بیرون از استان به شیراز بروند و حالا براثرسهل انگاری آشکار راننده و مسولان سازمان تبلیغات اسلامی به انتهای دنیای کودکانه خود رسیده بودند.

 "بیست چهار" دانش آموز آن هم در یک مینی بوس که باید "هفده" سرنشین می داشت وشب نیز حرکت نمی کرد و برای این مسافت طولانی حتما یک راننده کمکی داشته باشد و لازم بود در بین راه استراحتی داشته باشند و...

  قصور راننده در سرعت زیاد و انحراف به چپ و کوتاهی سرپرست اردو کاملا مشخص بوداگرچه خودشان به شکل عجیبی سالم مانده بودند و چند کودک ده تا دوازده ساله را قربانی یک برنامه ریزی نادرست و مدیریت نادرست تر کرده بودند.

  اگرچه دلم برای بچه ها می سوخت ولی بیشتر به این فکر می کردم که این همه سهل انگاری ومسائلی که می شد از آن به راحتی جلو گیری کرد را این بار قرار است به گردن چه کسی بیندازند ؟ حالا که راننده هم سالم بود حتما جاده. ودرمانده که این شرمندگی ابدی را مسولان می خواهندچگونه برای خانواده های داغدارتوجیه کنند ؟ باید یکی از بزرگ ترین دروغ های تاریخ ساخته می شد تا مردم را مجاب کرد.عقلم من اما به هیچ جا قد نمی کشید.

   دوم:خانواده های منتظر جاسکی جمع شده بودند تا خبر بد زنگی شان را بشنوند چه کسی جرات داشت ماجرا راشرح بدهد ؟ چه کسی می توانست جواب چرا های مردم را بدهد؟ هیچ کس جلو نرفت تا حاج آقا خودش آمد وخیال همه را راحت کرد. عبایش را جمع کرد با خون سردی میکروفون را گرفت و آغاز فرمودند:‹‹ پیامبر فرموده فرزند صالح گلی است از گل های بهشت وخوشا بر شما پدران و مادران که چنین فرزندان پیامبر پسندی تربیت کرده اید. بچه های شما رفته بودند تادریک مسابقه قرانی شرکت کننداما خداوند آنها را به یک سعادت بالاتر رساند.بالاترین سعادت" شهادت" است وخوشا بر فرزندان شما که در ره قران" شهید" شده اند .شهید هم که زنده است و گریه ندارد آیا شما می توانستید خودتان فرزندانتات را به این درجه از عظمت برسانید که شهید شوند؟...›› بهتی عظیم همه خانواده ها را گرفته بود که حاج آقا صلوات فرستاد وپایین آمد من ولی هنوز در جاده میناب بودم ودر میان بچه هایی که آخرین سرودشانرا می خواندند.

  سوم: عصر چهار شنبه است که خبر می رسد یک هواپیمای ترابری نظامی از تهران به مقصد" بندرعباس" در بدترین شکل خود در یک محل مسکونی سقوط کرده است. بیش از صد نفر کشته شده اند .هنوز خبر کامل نشده که پیام یک نفر را می خوانند که همه کشته ها را" شهید" خوانده است و من دوباره رفته ام به جاسک به پای منبر همان حاج آقا..

  چهارم:مطابق فرهنگ رسمی و کنونی ما که ساخته سیاست مداران و پرداخته مداحان و رواج یافته توسط صداوسیماست" شهادت" سعادت است و یک تقدیر الهی و شهید شدن به هر دلیلی  و به هر شکلی بزرگ ترین آرزوی هر مسلمانی. لذا مسافرانی که قرار بود عصر آن روز در چابهار و  در بندر عباس باشند به بالاترین درجه وجودی خود رسیده اند اگرچه خودشان  نمی خواستند و نیت نکرده بودند  در این نظام فکری نه این مساله که بزرگ تر از این هم قابل توجیه است و  بین جاسک وتهران هم فرقی نیست. 

 

 

 



 
Powered by BlogSk
عناوین آخرین یادداشت ها

هرمزگانی ها

لینک دوستان